روز هزار و هفتادم - پنجشنبه - 28/07/1390 - ساعت 14 : 21
اون قدیما یه پدری بوده که هی به پسرش می گفت :
تو آدم نمیشی ... تو آدم نمیشی!!!
پسره عزمشو جزم می کنه و تلاش بسیار زیادی می کنه ...
وارد عالم سیاست میشه و چرخ روزگار به شکلی میچرخه که آخرش میشه پادشاه!
میگه برن پدرشو بیارن ... وقتی پدرش وارد میشه با تکبر بهش میگه : پدر! دیدی آخرش شاه شدم ؟!
پدر روشو برمیگردونه که بره! در همین حال به پسره میگه : نگفتم شاه نمیشی! گفتم آدم نمیشی ...
حالا این داستان، داستان توئه ...
اینکه از آمریکا برات یه پذیرش اومده دلیل نمیشه که خیلی آدم حسابی هستی ...
همین که این شکلی برام کامنت می نویسی نشون میده که چقدر آدم حسابی هستی !
میدونم چقدر خوشحالی که داری از این مملکت میری! چون اونقدر ضعیف بودی و هستی که بجای تلاش برای بهبود شرایط جامعه؛ به بد گفتن ازش پرداختی ...
برو! به سلامت ...
امیدوارم آمریکا و آلمان و هرجای دیگری رو که دوست داری؛ آباد بکنی ...
ماهم تو همین سرزمین میمونیم و خشت رو خشت میذاریم!
شاید یه روزی رسید که حسرت خوردی چرا مملکتت رو ترک کردی ...
میتونم برات آرزوی خوشبختی بکنم!
البته اگه لیاقتشو داشته باشی ...
والسلام! نامه تمام ...
روز هزار و شصت و نهم - چهارشنبه - 27/07/1390 - ساعت 09 : 45 !!!
امروز شاید مهمتری روز زندگیم بوده باشه ...
با هر سه راس بحث کردم!
با دو راس به نتیجه رسیدم ...
و با یک راس تصمیم گرفتم به کار ادامه بدم ...
خیلی خوشحالم که اون دو راس هم منو خوب درک کردند ...
نمیدونم! شاید این بازی راسها با کانکت شدن یه خط مستقیم از من به راس باقی مونده تموم بشه ...
به آینده امیدواریم همچنان ...
خيرداسه 1 : تقريبا 90% كسائيكه اينو مي خونند اولين فكري كه به ذهنشون ميرسه يه مثلث عاشقانه است!!!
روز هزار و شصت و هشتم - سه شنبه - 26/07/1390 - ساعت 38 : 40 !!!
یه دلی دارم که سنگ صبور خیلی هاست ...
راز خیلی ها تو این دل پنهون شده ...
رازهائی که تقریبا هیچوقت برملا نشد ...
اصلا دلم یه مدفن خوبیه برای رازهای ملت !
رازهائی که اگه کسی میخواد برملا نشه باید بیاد به من بگه ...
اما نمیدونم چرا ...
این دل!
به حرفهای خودش که میرسه ...
هیچ سنگ صبوری نمی کنه ...
هیچ رازداری نمی کنه ...
ناراضی ام از دلم !
باید دلم را عوض کنم ...
روز هزار و شصت و هفتم - دوشنبه - 25/07/1390 - ساعت 35 : 64 !!!
منم یه آدم!
حق دارم گاهی وقتها و فقط گاهی وقتها ...
بعد تحمل دوسال فشار عصبی و روانی ...
کم بیارم!
خسته بشم ...
بعد این همه مقاومت ...
حالا که کمی رسیدم به ساحل آرامش ...
می فهمم چقدر خسته ام!
روز هزار و شصت و پنجم - شنبه - 23/07/1390 - ساعت 55 : 19
مقدمه :
ضرب المثلها در پی قرنها زندگی بعنوان پیش فرضهائی برای استفاده در موقعیتهای زمانی و مکانی مختلف ساخته شدهاند و با بررسی آنها میتوان به نتایج جالبی در مورد واکنش اقوام مختلف در مورد موقعیتهایی که در گذشته داشتهاند و در چالش با آنان قرار گرفته اند؛ دست یافت.
نگارنده تلاش میکند در طی سلسله مقالاتی با بررسی ضرب المثلهای آذربایجانی از دید نظریههای اقتصادی، به نگاهی در مورد نقش اقتصاد در زندگی مردم آذربایجان و نوع نگرش آذریها به اقتصاد دست یابد.
در نگارش این مقالات به شکل موثری از کتاب «ضرب المثلهای آذربایجان» تالیف حبیب مجیدی ذوالبنین؛ انتشارات اکباتان استفاده شده است.
***
«ساخلا سامانی، گلر زمانی» ضربالمثلی است که به مساله آیندهنگری اشاره دارد. شاید این ضربالمثل را بتوان به این صورت ترجمه کرد که :« کاه را نگه دار که زمان مناسبش - برای فروش - می رسد.»
آیندهنگری و برنامهریزی یکی از مهمترین خصوصیاتی است که مردم آذربایجان از دیرباز همواره از آن بهرهمند بودهاند. این خصلت چه به دلیل شرایط آب و هوائی منطقه و چه به دلیل توصیههای دینی و یا به هر دلیل دیگری که در آذریها به وجود آمده باشد؛ آنها را به افرادی آیندهنگر تبدیل کرده است.
صرفهجوئی در مصرف یکی از وجههای مختلف آیندهنگری است. ریش سفیدان هنوز هم از زمستانهای سخت و پربرف و مشقتهای آن خاطرات زیادی برای تعریف کردن دارند و شاید همین تجربه زمستانهای طولانی و طاقتفرسا بوده که به آذریها آیندهنگری را آموخته است. آنان آموختهاند در فصولی که هوا مناسب است به فکر روزهای سرد سال باشند و با ذخیرهسازی مواد غذائی و سوختی و صرفهجوئی در میزان مصرف، خود را برای روزهای سرد زمستان آماده سازند.
بنابراین میتوان آذریها را ملتی دانست که آیندهنگری خاص خودشان را دارند و دور از واقعیت نخواهد بود اگر آنها را، با توجه به ملاحظاتی که معمولاً در مصرف از خود نشان میدهند؛ بعنوان یکی از صرفهجوترین اقوام ایرانی معرفی کنیم.
از مساله صرفهجوئی که بگذریم این ضرب المثل اشاره جالبی به سرمایهگذاری بهینه دارد.
شاید مردان قدیم بصورت آکادمیک چیزی در مورد سرمایه گذاری نمیدانستند؛ اما همین ضربالمثل نشان میدهد که چقدر مساله سرمایهگذاری بهینه مهم بوده است.
اشاره به این نکته ضروری است که سرمایهگذاری تنها ساختن ساختمان یا ماشین آلات جهت تولید نیست؛ بلکه ذخیرهسازی کالای اولیه یا کالای نهائی در انبار، بعنوان یکی از ارکانهای سرمایهگذاری محسوب میشود.
با توجه به هزینههای خرید و حمل و نقل مواد اولیه، عاقلانه است که تولیدکننده میزان مشخص و بهینهای از مواد اولیه را در انبارهای خود ذخیره کند تا هزینه تولید را به حداقل برساند.
از طرفی دیگر با توجه به تقاضا و قیمت بازاری کالای تولید شده، توزیع کننده باید کالا را با برنامه وارد بازار کند تا علاوه بر حفظ حداقلی از سود، از رخ دادن نارسائی در بازار (کمبود تقاضا و یا کمبود عرضه) جلوگیری کند. البته این ذخیرهسازی کالا با احتکار تفاوت فراوانی دارد که در مقالات بعدی در مورد آن نیز توضیحاتی داده خواهد شد.
علی ایحال به نظر میرسد که آذریها با توجه به آیندهنگری خود، از دیرباز به مساله سرمایهگذاری در تولید و توزیع و همچنین صرفهجوئی در مصرف آگاهی کامل داشتهاند و شاید همین مساله دلیل قانع کنندهای باشد بر این ادعا که آذریها ذاتاً انسانهائی با تفکر اقتصادی هستند و قسمت اقتصادی مغزشان خوب کار میکند!
خيرداسه 1 : چاپ شده در شماره 387 هفته نامه آذرپيام
روز هزار و شصت و سوم - پنجشنبه - 21/07/1390 - ساعت 13 : 20
کارهای خدا خیلی رو حساب کتاب است به مولا!
و گاهی وقتها برای انجام دادن کارش از یک وسیله استفاده می کند!
و این وسیله حتی می تواند یک فلش مموری باشد !
وقتی در راه رفتن دیدم که فلشم مانده مغازه دودل شدم که برگردم یا بروم خانه و بگذارم برای بعد برداشتنش را ...
با تمام خستگی ام یک چیزی هلم داد که آن همه راه را برگردم و آنرا بردارم ...
وقتی وارد مغازه شدم فهمیدم که حکمت این مموری جا ماندن چیست ...
پروانه و افرا آمده بودند ...
چقدر دلم میخواست ببینمشان ...
مخصوصا پاروانا را !!!
روز هزار و شصت و دوم - چهارشنبه - 20/07/1390 - ساعت 18 : 44 !!!
این روزها حسهای عجیب غریبی دارم ...
یه استرس خاصی دارم که نمیذاره بنویسم از حس این روزام ...
باید با شیرین حرف بزنم ...
خیلی وقته اینقدر درهم تنیده نشده بود حس و حالم ...
باید ازش کمک بخوام ...
روز هزار و شصت و یکم - سه شنبه - 19/07/1390 - ساعت 21 : 68 !!!
امروز سجاد رو دیدم !
ساعت هشت و نیم صبح تو آبرسان ...
برعکس همیشه خیلی ژولیده بود سر و وضعش و یه جورایی با بهت زدگی خاصی داشت اطرافش رو نگاه می کرد ...
وقتی رفتم پیشش برای سلام دادن و احوالپرسی یه پسته شور داد بهم و گفت : دارم میرم کلاس خیلی هم دیر کردم ...
بهت زدگی رو حتی میشد باز از چشماش خوند ...
دقیقا به آدمهائی شبیه بود که تا حالا فکر می کردند مردند ولی حالا می بینند که زندند ...
ازش خداحافظی کردم و دیدم باز همونطور بهت زده به راهش ادامه داد و رفت !
تجربه جدیدی بود اینطوری دیدن سجاد !
روز هزار و پنجاه و هفتم - جمعه - 15/07/1390 - ساعت 59 : 19
میدونی! هیچوقت برای خدا تعیین تکلیف نکردم!
حتی اگه خودم چیزی رو خواستم همیشه گفتم :
اگه صلاحمه اینو برام رقم بزن ...
شب قدر یه روحانی داشت راز برآورد شدن دعاهامونو می گفت ! گفت : ببینید موسی چرا شد کلیم الله؟! چون موسی هیچوقت نگفت خدایا فقط این باید بشه و اینا !
گفت موسی آدم زبون بازی بود و با همین زبون بازیا دل خدا رو بدست می آورد!
مثلا نمی گفت : خدایا! هارون رو بکن جانشین من!
گفت : خدایا! برام یه جانشینی قرار بده ... که بهم کمک کنه! درضمن! هارون برادرمه!
میبینی ... خیلی ساده است!
انگار که برای قانع کردن خدا هم باید شروع بکنی از آب و هوا حرف بزنی بعد برسی به چیزی که میخوای برسی !
امتحان کن!
امتحانش ضرر نداره !
از خدا دلبری کن ...
روز هزار و پنجاه و یکم - شنبه - 09/07/1390 - ساعت 17 : 47 !!!
یعنی دارم داغون میشم ...
دوست دارم یکی رو پیدا کنم بکوبم تو صورتش!
خونین و مالیش کنم !
بعد بغلش کنم!
هی زار بزنم تو بغلش ...
یعنی کلی تلاش کردم برای نمایشگاه ...
تا حاشیه نداشته باشه!
حداقل زیاد نباشه !
حداقلترش به زیادی حاشیه های عجیب پارسال نباشه ...
حالا سر هیچی ...
و واقعا هیچی ...
این همه حاشیه ...
این همه سردرد ...
دوست دارم شش تاتونم ردیف کنم جلوم ...
بعد یکی یه دونه با کله بیام تو دهنتون ...