تبليغاتX
نیمرخ
337

 

روز هزار و هفتادم - پنجشنبه - 28/07/1390 - ساعت  14 : 21

 

اون قدیما یه پدری بوده که هی به پسرش می گفت :

تو آدم نمیشی ... تو آدم نمیشی!!!

پسره عزمشو جزم می کنه و تلاش بسیار زیادی می کنه ...

وارد عالم سیاست میشه و چرخ روزگار به شکلی میچرخه که آخرش میشه پادشاه!

میگه برن پدرشو بیارن ... وقتی پدرش وارد میشه با تکبر بهش میگه : پدر! دیدی آخرش شاه شدم ؟!

پدر روشو برمیگردونه که بره! در همین حال به پسره میگه : نگفتم شاه نمیشی! گفتم آدم نمیشی ...

حالا این داستان، داستان توئه ...

اینکه از آمریکا برات یه پذیرش اومده دلیل نمیشه که خیلی آدم حسابی هستی ...

همین که این شکلی برام کامنت می نویسی نشون میده که چقدر آدم حسابی هستی !

میدونم چقدر خوشحالی که داری از این مملکت میری! چون اونقدر ضعیف بودی و هستی که بجای تلاش برای بهبود شرایط جامعه؛ به بد گفتن ازش پرداختی ...

برو! به سلامت ...

امیدوارم آمریکا و آلمان و هرجای دیگری رو که دوست داری؛ آباد بکنی ...

ماهم تو همین سرزمین میمونیم و خشت رو خشت میذاریم!

شاید یه روزی رسید که حسرت خوردی چرا مملکتت رو ترک کردی ...

میتونم برات آرزوی خوشبختی بکنم!

البته اگه لیاقتشو داشته باشی ...

والسلام! نامه تمام ...

 

 

+ نوشته شده در توسط احسان ( فانی ).
336

 

روز هزار و شصت و نهم - چهارشنبه - 27/07/1390 - ساعت  09 : 45 !!!

 

امروز شاید مهمتری روز زندگیم بوده باشه ...

با هر سه راس بحث کردم!

با دو راس به نتیجه رسیدم ...

و با یک راس تصمیم گرفتم به کار ادامه بدم ...

خیلی خوشحالم که اون دو راس هم منو خوب درک کردند ...

نمیدونم! شاید این بازی راسها با کانکت شدن یه خط مستقیم از من به راس باقی مونده تموم بشه ...

به آینده امیدواریم همچنان ...

 


 

خيرداسه 1 : تقريبا 90% كسائيكه اينو مي خونند اولين فكري كه به ذهنشون ميرسه يه مثلث عاشقانه است!!!

 

 

+ نوشته شده در توسط احسان ( فانی ).
335

 

روز هزار و شصت و هشتم - سه شنبه - 26/07/1390 - ساعت  38 : 40 !!!

 

یه دلی دارم که سنگ صبور خیلی هاست ...

راز خیلی ها تو این دل پنهون شده ...

رازهائی که تقریبا هیچوقت برملا نشد ...

اصلا دلم یه مدفن خوبیه برای رازهای ملت !

رازهائی که اگه کسی میخواد برملا نشه باید بیاد به من بگه ...

اما نمیدونم چرا ...

این دل!

به حرفهای خودش که میرسه ...

هیچ سنگ صبوری نمی کنه ...

هیچ رازداری نمی کنه ...

ناراضی ام از دلم !

باید دلم را عوض کنم ...

 

 

+ نوشته شده در توسط احسان ( فانی ).
334

 

روز هزار و شصت و هفتم - دوشنبه - 25/07/1390 - ساعت  35 : 64 !!!

 

منم یه آدم!

حق دارم گاهی وقتها و فقط گاهی وقتها ...

بعد تحمل دوسال فشار عصبی و روانی ...

کم بیارم!

خسته بشم ...

بعد این همه مقاومت ...

حالا که کمی رسیدم به ساحل آرامش ...

می فهمم چقدر خسته ام!

 

 

+ نوشته شده در توسط احسان ( فانی ).
333

 

روز هزار و شصت و پنجم - شنبه - 23/07/1390 - ساعت  55 : 19

 

مقدمه :

ضرب المثلها در پی قرنها زندگی بعنوان پیش فرضهائی برای استفاده در موقعیتهای زمانی و مکانی مختلف ساخته شده­اند و با بررسی آنها می­توان به نتایج جالبی در مورد واکنش­ اقوام مختلف در مورد موقعیتهایی که در گذشته داشته­اند و در چالش با آنان قرار گرفته اند؛ دست یافت.

نگارنده تلاش می­کند در طی سلسله مقالاتی با بررسی ضرب المثلهای آذربایجانی از دید نظریه­های اقتصادی، به نگاهی در مورد نقش اقتصاد در زندگی مردم آذربایجان و نوع نگرش آذری­ها به اقتصاد دست یابد.

در نگارش این مقالات به شکل موثری از کتاب «ضرب المثل­های آذربایجان» تالیف حبیب مجیدی ذوالبنین؛ انتشارات اکباتان استفاده شده است.

***

«ساخلا سامانی، گلر زمانی» ضرب­المثلی است که به مساله آینده­نگری اشاره دارد. شاید این ضرب­المثل را بتوان به این صورت ترجمه کرد که :« کاه را نگه دار که زمان مناسبش - برای فروش - می رسد.»

آینده­نگری و برنامه­ریزی یکی از مهمترین خصوصیاتی است که مردم آذربایجان از دیرباز همواره از آن بهره­مند بوده­اند. این خصلت چه به دلیل شرایط آب و هوائی منطقه و چه به دلیل توصیه­های دینی و یا به هر دلیل دیگری که در آذریها به وجود آمده باشد؛ آنها را به افرادی آینده­نگر تبدیل کرده است.

صرفه­جوئی در مصرف یکی از وجه­های مختلف آینده­نگری است. ریش سفیدان هنوز هم از زمستانهای سخت و پربرف و مشقتهای آن خاطرات زیادی برای تعریف کردن دارند و شاید همین تجربه زمستانهای طولانی و طاقت­فرسا بوده که به آذریها آینده­نگری را آموخته است. آنان آموخته­اند در فصولی که هوا مناسب است به فکر روزهای سرد سال باشند و با ذخیره­سازی مواد غذائی و سوختی و صرفه­جوئی در میزان مصرف، خود را برای روزهای سرد زمستان آماده سازند.

بنابراین می­توان آذریها را ملتی دانست که آینده­نگری خاص خودشان را دارند و دور از واقعیت نخواهد بود اگر آنها را، با توجه به ملاحظاتی که معمولاً در مصرف از خود نشان می­دهند؛ بعنوان یکی از صرفه­جوترین اقوام ایرانی معرفی کنیم.

از مساله صرفه­جوئی که بگذریم این ضرب المثل اشاره جالبی به سرمایه­گذاری بهینه دارد.

شاید مردان قدیم بصورت آکادمیک چیزی در مورد سرمایه گذاری نمی­دانستند؛ اما همین ضرب­المثل نشان می­دهد که چقدر مساله سرمایه­گذاری بهینه مهم بوده است.

اشاره به این نکته ضروری است که سرمایه­گذاری تنها ساختن ساختمان یا ماشین آلات جهت تولید نیست؛ بلکه ذخیره­سازی کالای اولیه یا کالای نهائی در انبار، بعنوان یکی از ارکانهای سرمایه­گذاری محسوب می­شود.

با توجه به هزینه­های خرید و حمل و نقل مواد اولیه، عاقلانه است که تولیدکننده میزان مشخص و بهینه­ای از مواد اولیه را در انبارهای خود ذخیره کند تا هزینه تولید را به حداقل برساند.

از طرفی دیگر با توجه به تقاضا و قیمت بازاری کالای تولید شده، توزیع کننده باید کالا را با برنامه وارد بازار کند تا علاوه بر حفظ حداقلی از سود، از رخ دادن نارسائی در بازار (کمبود تقاضا و یا کمبود عرضه) جلوگیری کند. البته این ذخیره­سازی کالا با احتکار تفاوت فراوانی دارد که در مقالات بعدی در مورد آن نیز توضیحاتی داده خواهد شد.

علی ایحال به نظر میرسد که آذریها با توجه به آینده­نگری خود، از دیرباز به مساله سرمایه­گذاری در تولید و توزیع و همچنین صرفه­جوئی در مصرف آگاهی کامل داشته­اند و شاید همین مساله دلیل قانع کننده­ای باشد بر این ادعا که آذریها ذاتاً انسانهائی با تفکر اقتصادی هستند و قسمت اقتصادی مغزشان خوب کار می­کند!

 


 

خيرداسه 1 : چاپ شده در شماره 387 هفته نامه آذرپيام  

 

 

+ نوشته شده در توسط احسان ( فانی ).
332

 

روز هزار و شصت و سوم - پنجشنبه - 21/07/1390 - ساعت  13 : 20

 

کارهای خدا خیلی رو حساب کتاب است به مولا!

و گاهی وقتها برای انجام دادن کارش از یک وسیله استفاده می کند!

و این وسیله حتی می تواند یک فلش مموری باشد !

وقتی در راه رفتن دیدم که فلشم مانده مغازه دودل شدم که برگردم یا بروم خانه و بگذارم برای بعد برداشتنش را ...

با تمام خستگی ام یک چیزی هلم داد که آن همه راه را برگردم و آنرا بردارم ...

وقتی وارد مغازه شدم فهمیدم که حکمت این مموری جا ماندن چیست ...

پروانه و افرا آمده بودند ...

چقدر دلم میخواست ببینمشان ...

مخصوصا پاروانا را !!!

 

 

+ نوشته شده در توسط احسان ( فانی ).
331

 

روز هزار و شصت و دوم - چهارشنبه - 20/07/1390 - ساعت  18 : 44 !!!

 

این روزها حسهای عجیب غریبی دارم ...

یه استرس خاصی دارم که نمیذاره بنویسم از حس این روزام ...

باید با شیرین حرف بزنم ...

خیلی وقته اینقدر درهم تنیده نشده بود حس و حالم ...

باید ازش کمک بخوام ...

 

 

+ نوشته شده در توسط احسان ( فانی ).
330

 

روز هزار و شصت و یکم - سه شنبه - 19/07/1390 - ساعت  21 : 68 !!!

 

امروز سجاد رو دیدم !

ساعت هشت و نیم صبح تو آبرسان ...

برعکس همیشه خیلی ژولیده بود سر و وضعش و یه جورایی با بهت زدگی خاصی داشت اطرافش رو نگاه می کرد ...

وقتی رفتم پیشش برای سلام دادن و احوالپرسی یه پسته شور داد بهم و گفت : دارم میرم کلاس خیلی هم دیر کردم ...

بهت زدگی رو حتی میشد باز از چشماش خوند ...

دقیقا به آدمهائی شبیه بود که تا حالا فکر می کردند مردند ولی حالا می بینند که زندند ...

ازش خداحافظی کردم و دیدم باز همونطور بهت زده به راهش ادامه داد و رفت !

تجربه جدیدی بود اینطوری دیدن سجاد !

 

 

+ نوشته شده در توسط احسان ( فانی ).
329

 

روز هزار و پنجاه و هفتم - جمعه - 15/07/1390 - ساعت  59 : 19

 

میدونی! هیچوقت برای خدا تعیین تکلیف نکردم!

حتی اگه خودم چیزی رو خواستم همیشه گفتم :

اگه صلاحمه اینو برام رقم بزن ...

شب قدر یه روحانی داشت راز برآورد شدن دعاهامونو می گفت ! گفت : ببینید موسی چرا شد کلیم الله؟! چون موسی هیچوقت نگفت خدایا فقط این باید بشه و اینا !

گفت موسی آدم زبون بازی بود و با همین زبون بازیا دل خدا رو بدست می آورد!

مثلا نمی گفت : خدایا! هارون رو بکن جانشین من!

گفت : خدایا! برام یه جانشینی قرار بده ... که بهم کمک کنه! درضمن! هارون برادرمه!

میبینی ... خیلی ساده است!

انگار که برای قانع کردن خدا هم باید شروع بکنی از آب و هوا حرف بزنی بعد برسی به چیزی که میخوای برسی !

امتحان کن!

امتحانش ضرر نداره !

از خدا دلبری کن ...

 

 

+ نوشته شده در توسط احسان ( فانی ).
328

 

روز هزار و پنجاه و یکم - شنبه - 09/07/1390 - ساعت  17 : 47 !!!

 

یعنی دارم داغون میشم ...

دوست دارم یکی رو پیدا کنم بکوبم تو صورتش!

خونین و مالیش کنم !

بعد بغلش کنم!

هی زار بزنم تو بغلش ...

یعنی کلی تلاش کردم برای نمایشگاه ...

تا حاشیه نداشته باشه!
حداقل زیاد نباشه !
حداقلترش به زیادی حاشیه های عجیب پارسال نباشه ...

حالا سر هیچی ...

و واقعا هیچی ...

این همه حاشیه ...

این همه سردرد ...

دوست دارم شش تاتونم ردیف کنم جلوم ...

بعد یکی یه دونه با کله بیام تو دهنتون ...

 

 

+ نوشته شده در توسط احسان ( فانی ).